تبليغاتX
در باغی رها شده بودم.نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.آیا من خود به این باغ آمده بودم ویا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟...سهراب سپهری -------------------------------------------------------------------------------- mi118.com خداوند در قلب ماست*"*((‌ کتیبه ی آذر ))
خداوند در قلب ماست*"*((‌ کتیبه ی آذر ))
اطلبوالعلم من المهد الی اللحد

سلام

خیلی ببخشید به دلیل حجم عظیم دروس دوره کارشناسی قادر به ادامه فعالیت در این بخش نیستم امیدوارم یه روز باز هم بیام و یه حرفهایی بزنم که هیچ جا جز دلتان جای نگیرد....

انشاالله

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:19 |

عيد بزرگ مبعث مبارك باد
محمد (ص) پيامبر بزرگ ما بود

همانا او فرشته نبود ...

ولي از فرشتگان برتر بود

او بر ساير انبياء برتري داشت

همانا او  اسلام را برايمان به ارمغان آورد

در حالیکه همه به خواب فرو مي رفتند او به مناجات می پرداخت

زمانیکه دیگران مشغول خوردن بودند او روزه می گرفت 

هنگامیکه آنها در حال خندیدن بودند او می گریست

او تا واپسین لحظه زندگیش  , تا آخرین نفس

نها آرزویش برای ما بود

از بین ما آن کسی رستگار می شود

که ای محمد در کنار تو به آرامش برسد

به درستی که تو معلم ما هستی ....

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:22 |

نوزاد فلسطيني !!!
يك نوزاد فلسطيني به همراه اسم نوشته شده عموي شهيد خود بر روي گونه اش به دنيا آمد

 

 اين نوزاد فلسطيني در پديده اي عجيب، پس از آن كه زمان تولدش يك ماه به تأخير افتاد و در شب قدر به دنيا آمد، نام «علا»، عموي شهيدش را با خط زيباي عربي و كاملاً واضح روي گونه اش دارد. روزنامه «الشرق الاوسط» با اعلام اين خبر افزود، مادر بزرگ اين نوزاد گفته است، او پيش از تولد نوه اش، اصرار داشته كه حاضر نيست، نوه اش همنام پسر شهيدش باشد، اما پس از تولد با ديدن اسم پسر خود كه با رنگ قهوه اي و زيبا بر روي گونه نوزاد نقش بسته بود، شوكه شده است. «الشرق الاوسط» نوشت، مردم فلسطين از سراسر اين كشور براي ديدن اين كودك - كه برخي از او به نام معجزه الهي ياد مي كنند - به بيت اللحم مي آيند.

به نقل از تبيان

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:0 |

شب آرزوها

لیله الرغائب .... شب آرزوها رسید

راستی بزرگترین آرزوی شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 18:26 |

با وفا ترین مرد کیست؟ (برای مجرد ها)
 

با وفا ترين مرد

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:12 |

allah is my lord
 

بیاییم و عبودیت را از زنبور عسل یاد بگیریم ...

 شاید رحمت خداوند متعال شامل حالمان شود

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:4 |

دكتر محمدحسين طباطبايي در 16سالگي

                      

علم الهدی :"((نگاه يك جوان به قرآن بايد مانند نگاه او به عطر باشد، چطور وقتي از خانه خارج مي‌شود خود را معطر مي‌كند، همانطور براي معطر كردن روح خود بايد با قرآن مأنوس باشد .  بايد قرآن در سينه‌اش باشد تا كم كم در گفتار و رفتارش تأثير بگذارد.

 

از او با عنوان «معجزه قرن» ياد مي‌كردند.  مردمي كه از ديدن برنامه‌هاي او به حقيقت اعجاز قرآن را مي‌ديدند و سبد سبد ذوق ايراني بودن و شيعه بودن در دل و جان مي‌ريختند. آن چشم‌هاي درشت و صورت گرد و نوراني شده بود خواب و خوراك مردم و نقل محافلشان. آن رقابت‌هاي گرم با بزرگترين اساتيد قرآني در جهان را مگر مي‌شد به راحتي فراموش كرد... وقتي با آن شيوه جديد پاسخ سؤالات جماعت قرآن ديده و نديده را مي‌داد و ايراني شيعه را در ياد و خاطره تمام جهان زنده مي‌كرد شك نداشتيم كه :

    ماندگارترين چهره مسلمان در جهان همين «علم الهدي» 5 ساله خواهد بود

                  ادامه مطلب را حتما بخوانید ...       

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:17 |

روز میلاد من...

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز 27 آذر...

روز تولد

به ساعتم خیره شده بودم

تیک تاک ..

تیک تاک ...

با نجوای هماهنگ خود به من گفت:

"نگاه کن !

اینها عدد سالهای عمر توست:

بیا و با من شمارش کن!

1

2

3

4

5

6

و باز شمردیم ... تا انتها ...

7

8

9

10

11

12

...

عمر من 12 شمارش است ... حال تو بگو عمر تو چقدر است!؟

 

گفتم: نمی دانم.

 

با هرشماره یک سال می گذرد ...و هر شماره 1 ثانیه می گذرد!

 

هرشمارش  بیانگر 31536000   ثانیه است...

 

گفت :

 اینها که گفتی شماره است... این ها عدد است... اعداد  بیانگر سالهای عمر تواند... درست!

 

 حال به من بگو  استادانت  چند عدد را به تو یاد داده اند؟؟

 

گفتم  : بسیار . آنقدر که   که اگر تا آخر  عمر هم بشمارم ... پایان نمی پذیرد.!

 

گفت:منظورت این است که اعداد از تو بیشتر عمر می کنند؟

 

گفتم : آری.

 

گفت : آیا اعداد در برابر نابودی و عدم تو ایستادگی و مقاومت می نمایند؟

 

گفتم : نه ! منظورت چیست؟

 

گفت:پس  تصمیم بگیر از ثانیه های  بعدی به  بعضی اعداد فکر نکنی و به بعضی از آنها بیشتر بیاندیشی!

 

هیچ وقت به  اعداد  اولاد و املاک و ثروت و داراییت  فکر نکن..

 

بلکه  به عدد  ثواب  خیر و نیکی به مردم  فکر کن...

 

و همواره به زیادی رقم اعداد گناه و معصیت هایت فکر کن..

 

آتوقت خواهی فهمید که تو بیشتر از اعداد عمر خواهی کرد...


 خدایا به من یاد بده که درست بشمارم  جلال و جبروت  تو را

 

و درست بشناسم  صفات ثبوتیه  تو را

 

و درست تر بشمارم نعمتهای تو را

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 0:0 |

عطر سیب سرخ
بوی سيب سرخ
يكی از دوستان شيخ رجبعلی خیاط  نقل می‌كند كه: همراه ايشان به كاشان رفتيم.

 عادت شيخ اين بود كه هر جا وارد می‌شد به زيارت اهل قبور می‌رفت. هنگامی كه وارد قبرستان كاشان شديم، شيخ گفت:

« السلام عليك يا أبا عبدالله (عليه السلام) »

چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:

« بويی به مشامتان نمی‌رسد؟ »
گفتيم: نه! چه بويی؟
فرمود:
« بوی سيب سرخ استشمام نمی‌كنيد؟ »
گفتيم: نه!
قدری جلوتر آمديم به مسؤول قبرستان رسيديم، جناب شيخ از او پرسيد:
« امروز كسی را اينجا دفن كرده‌اند؟ »


او پاسخ داد: پيش پای شما فردی را دفن كرده‌اند و ما را سر قبر تازه‌ای برد. در آن جا همه ما بوی سيب سرخ را استشمام كرديم. پرسيدم اين چه بويی است؟

              
   

شيخ فرمود:

« وقتی كه اين بنده خدا را در اين جا دفن كردند، وجود مقدس سيد الشهدا(ع) تشريف آوردند اين جا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد))

دوستان عزیز حالا با دل قشنگتون به کربلا نگاه کنین و تو دل عاشقتون بگید : یا حسین .

بوی سیب رو حتما حس میکنی!

اینطور نیست؟

به نقل از

سایت صالحین

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:22 |

چهره ملکوتی

در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده چهره و آرامش عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانا يك سوال بود. روزي دختري جوان كه صورتي معمولي داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شيوانا پرسيد:" استاد! همه ما به يك اندازه از درس هاي شما بهره مي بريم.شما براي همه ما يك درس واحد مي گوئيد. پس چگونه است كه چهره بعضي از ما شفافيت معمولي دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد!"

                        

 شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمودار مي گردد. "

دوستان ! باور به کائنات و ملکوت این جهان نه فقط در ظاهرمان؟ چقدر در باطنمان رسوخ کرده؟

 آیا کافیست؟...

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:43 |

یا ثامن الحجج

(( میلاد ثامن الحجج امام رضا (ع)  بر همه شیعیان مبارک))

                                                         

یه نابینایی بود با سه چهار نفر.. همه از مشهد برمیگشتن... چند منزلی گذشتند... دوستان این نابینا صدای کاغذ در آوردن... 

 آقای نابینا گفت: " چه خبره؟...- گفتن: تو یه شب خواب بودی ما رفتیم حرم.. . آقا یکی یه کاغذ بهمون داد.. امان نامه جهنمه!...

نابینا : پس چرا واسه من نگرفتین....نیمه شب بلند شد و گفت از کدوم طرف اومدین؟ - از آن سمت! نابینا:" منم رفتم امان نامه بگیرم!...... شوخی کردیم ...نروووووووو! ...راه افتادو رفت..دم دمای صبح دیدن داره میاد..یه برگه هم دستشه////

صدا می زنه:" منم گرفتم "..

نگاه کردن دیدنتو کاغذ  نوشته: امان من النار... زیرش هم امضا کرده : علی بن موسی الرضا....   یا امام رضا (ع)

 


                                      امام رضا الهی من فدات شم....کاشکی می شد قربونیه چتات شم...

                               خودت که جای خود داری الهی... فدای تک تک کبوترات شم..

                             ...کفشداریات هم واسه من بهشته.....فدای خاک پای زوارات شم...

                              امام رضا کی گفته تو غریبی؟....فدای صحن خالیه بابات شم...


|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:41 |

شناخت

        

 از بزرگی نقل شده است:"هرگاه عالمی از دنیا برود حفره ای در دین بوجود می آید که تا عالم دیگری به مقام و مرتبه او نرسد این حفره پر نمی شود"

قدر خیلی از اینگونه افراد رو نمی دونیم... خیلی افراد که روزها وساعتها آنها را دیده ایم...

سالها هر روز صبح در کوچه و بازار از کنا رمان گذشته اند ولی اونها رو نشناختیم ...

چه بسا تک تک اونا آدمای بزرگی باشن و ما بخاطر غفلت و مشغولیات زندگیمون حتی فرصت نکردیم اسمشون رو بپرسیم ...  و به یه سلام بسنده کردیم...

خدایا به ما توفیق بده که بندگان خوبت را خوبتر بشناسیم...اونوقت تو را هم خواهیم شناخت..

انشاءالله !!!

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:30 |

اعتماد
هیچ وقت حتی به چشمات هم اعتماد نکن ... و وقتی که از روی ناچار یا احساس اعتماد کردی! یا از روی دل اطمینان حاصل نمودی... اونوقت بهتره دیگه چشمات رو برای همیشه ببندی و با دل صافت همه چیز رو زیبا و دلپذیر ببینی!!!
|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:7 |

باور کنم...

 

 

باید باور کنم که خدا در همه حال برای آنان که دوستش دارند و در راستای هدفش فراخوانده شده اند به بهترین وجه نظر می کند.

می دانم زندگی  شیوه ای خاص برای در هم شکستنم دارد اما خداوند شیوه ای دارد که قادر است وضعیتم را چنان دگرگون کند که بر فراز سیاهی و نا امیدی اوج گیرم

خدایا به قلب بیقرارم آرامش ببخش . توفان درونم را فرونشان ...

 خوب می دانم که دنیا قادر نیست به من آرامش دهد .

 مارا یاری کن تا حقیقت وعده تو را تجربه کنیم تا دیگر هیچ چیز نتواند آرامش و صلحی را که ارزانی داشتی از ما باز ستاند.

آنها که با اشکشان بذر افشانی می کنند با آواز سرور برداشت خواهند کرد...

پس درزلال اشک چشمانتان او را جستجو کنید شاید بیابید مروارید های نقره فام دریای معرفت او را!

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:51 |

نوای سبز"2"

  یوسف اسلام

 

 

صحنه وحشتناكي بود...
استيون جورجيوي 18 ساله در حال شنا در درياست. ناگهان جريان ابي شديدي او را در بر مي گيرد. ‌احساس ضعف عجيبي به او دست مي دهد، تعادلش را از دست مي دهد و مرگ را در چند قدمي خود مي بيند. كسي در آن نزديكي نيست تا به او كمك كند... فريادهايش بي نتيجه مي ماند...
درست در لحظه اي كه خود را غرق شده مي بيند بلند فرياد مي زند:

 خدايا... اگر مرا نجات دهي كاري برايت انجام خواهم داد!
"كت استيونز" آن روزها در اوج جواني به عنوان پادشاه موسيقي راك اند رول در بريطانيا شناخته مي شد. خداوند فرياد كمك او را استجابت كرد و او را نجات داد و او هم به عهدي كه با خداوند در ميان گذاشته بود عمل كرد.

سفر در جستجوي يقين
استيون جورجيو در 21 ژولاي 1947 در لندن در خانه اي مسيحي متعدد المذاهب به دنيا آمد. پدرش يوناني ارتدوكس بود اما مادرش سوئدي و كاتوليك؛ در حالي كه در انگلستان و طبق تعليمات كليساي پروتستان و در جامعه اي پروتستان زندگي مي كردند. مادرش او را به مدرسه اي مذهبي فرستاد تا استيونز ياد بگيرد "انسان اگر كارش را با دقت انجام دهد ممكن است به خدايي دست يابد" و او را تشويق كرد تا خوانندگي را فراگيرد. اين روحيه باعث شد تا قبل از سن بيست سالگي 8 كاست موسيقي منتشر كند و يكي از ترانه هايش در ليست ده ترانه برتر آن روز بريطانيا قرار بگيرد. پس از آن نامش را به "كت استيونز" تغيير داد و اين نامي بود كه با آن به شهرت رسيد و باعث شد در آسمان اروپا بدرخشد آن هم قبل از اينكه به 22 سالگي برسد!
اما پس از بيست و دو سالگي دچار بيماري سل شد كه باعث گرديد يك سال در بيمارستان و به دور از هياهو به مطالعه كتب فلسفه و تصوف شرقي بپردازد. در اين حين آرزو كرد كاش مي توانست راه رسيدن به يقين روحي را بيابد؛ او مي دانست علي رغم موفقيت هاي بزرگي كه بدانها دست يافته بود باز زندگي اش داراي بخش مجهول ناتمامي است. تصميم گرفت دوباره به موسيقي بازگردد اما اينبار با مفاهيم جديدي كه در اثناي بيماري به آنها دست يافته بود.

                           
اسلام
پس از نجات از غرق و يك سال بيماري سل و آن سفر فكري، برادرش از سفر بيت المقدس بازگشت و براي استيونز يك نسخه ترجمه شده از قرآن را هديه آورد. او در خاطراتش آن لحظه را اينگونه بيان مي كند:
"قرآن را باز كردم... ديدم با بسم الله شروع شده. جلد آن را نگاه كردم اما نام مولف بر آن نوشته نشده بود. سعي كردم كوچكترين اشتباه در آن بيابم اما نيافتم بلكه برعكس در كمال يكپارچگي و انسجام... و با اسلام آشنا شدم"
اينبار تصميم گرفت به بيت المقدس سفر كند... با ورود به مسجد الاقصي احساس آرامش كرد. در بازگشت به لندن با يك دختر مسلمان ديدار كرد و به او گفت دوست دارد اسلام آوردن خود را اعلام كند. آن دختر او را به مركز فرهنگي اسلامي در لندن راهنمايي كرد. آنجا او شهادتين را بر زبان آورد و اسلام آورد.
يوسف اسلام
بعد از اسلام آوردن يوسف اسلام از موسيقي غربي كناره گرفت و بهتر ديد از موهبتي كه خداوند در اختيار او قرار داده در خدمت دعوت استفاده ببرد و شروع به انتشار سرودهايي نمود كه خود سروده بود او همچنين براي برخوردار نمودن سروده هايش از روح اسلامي از جملات عربي نيز استفاده مي كند. از سال 1993 تا كنون او در مجموع ده آلبوم منتشر نموده ...

  يوسف اسلام به مشهورترين دعوتگر اسلام در غرب تبديل شد.

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:38 |

تو تنها نیستی!

مواظب خودت باش!

روزي مردي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و نزد او گله كرد كه هيچكس او را دوست ندارد و به شدت تنهاست و از اين تنهايي رنج مي برد. شيوانا تبسمي كرد و از او پرسيد: آيا در طول اين يك هفته كسي به تو گفته است مواظب خودت باش!

مرد با تعجب گفت:" آري ! هر وقت نزد مادر پير و بيمارم مي روم موقعي كه تركش مي كنم مي گويد مواظب خودت باش. هر روز صبح دختر باغبان نيز مي گويد مواظب خودتان باشيد. بعضي از دوستانم نيز گهگاه از من مي خواهند كه مواظب سلامتي خودم باشم. خوب اين چه معنايي مي دهد.

    شيوانا با تبسم گفت:" تو تنها نيستي! مادري داري كه براي مواظبت از تو كاري از دستش بر نمي آيد و از تو مي خواهد خودت مواظب خودت باشي! دوستاني داري كه مي بينند تو به خاطر خودخوري و افسردگي در حال سوختن هستي و از تو مي خواهند خودت براي خودت كاري بكني! و از همه مهم تر زني وجود دارد كه علاقه مند است تو را سالم و سلامت ببيند. شايد براي آينده مشترك تو و خودش طرحي دارد. با اين همه دوست و همراه تو تنها نيستي!

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:5 |

رجبیون

امشب اومدم و  نشستم پشت میزم خواستم به خاط فرارسیدن ماه مبارک رجب مطلب بنویسم . قسمتی از دعای این ماه رو نوشته بودم

 

 

 یا ذالجلال و الاکرام

 یا ذالنعماء والجود...

 

 که یه دفعه تصمیم گرفتم از حافظ کمک بگیرم . نیت کردم  و از طرف همه دوستان دیوانش رو یاز کردم و این طور شروع شد که: 

 

 

دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه بر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

برق عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد!

 


خدایا در این ماه مبارک توفیق عبادت خالصانه به ما بده!آمین


|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:5 |

حقیقت

درویشی را گفتند : باما از ذهن سخن بگو و این که چرا نمی تواند حقیقت را ببیند و درکش کند؟

 درویش کاغذ سفید و بزرگی را با میخ به دیوار کوبید و نقطه سیاهی بر آن نقش زد.

 آنگاه از مخاطبانش پرسید : چه می بینید ؟

    گفتند نقطه ای سیاه.

درویش گفت :البته در اینجا نقطه سیاهی هست اما چرا سپیدی دورش را نمی بینید؟!

                        

جدا ما تا کی می خواهیم این قدر سطحی به زندگی بنگریم؟

 وقتش نشده که کمی چشمانمان به باطن امورمان گشوده شود؟

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:40 |

معبود
صدات کردم...جواب ندادی!

دوباره بلندتر صدات کردم...بازم جوابمو ندادی...

با بغضی در گلو خواندمت ... پاسخم ندادی!

گونه ام از اشک تر می شود و پیشانیم شبیه  امواج دریا می شود...

دیگر تابی برای صدا کردنت ندارم...

چشمانم را می بندم و با همه ی وجودم و سراپا  یک فریاد می زنم ...

آه ای معبود من ... تویی پروردگارم که امیدی جز تو ندارم

مرا دریاب!

چ

چشمانم را باز کردم ... حال من در قلب تو هستم .

معبود من ممنونتم...

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:39 |

خوش به حالت آسمان

 

وای آسمان!چه زیبا پرندگانت را در آغوش گرفته ای وبر منقار پرستوهایش غذا می نهی !

 

 

ای دریا که  خوشحال صبح به صبح ماهیانت را از خواب بیدار میکنی آیا تا به حال  یک شب  در ساحل خفته ای؟ آیا هیچ می دانی که ماسه های ساحل چه شبهای طاقت فرسایی را گذرانده اند؟نمی دانی...

چه خوب یاد گرفتیم خیلی چیز ها رو نبینیم. انگاری که اصلا وجود ندارن. اشک مظلوم و آه بی پناه! تبریک!همه در رفاه هستند.هیچ کس گرسنه اش نیست.

دلها همه معطوف به خود اوست. همه در همه حال به یادش هستند.

تبریک

همه پروردگارشان  را ناظر اعمالشان می بینند.

کسی در کوچه باغهای شهرمان زمین نیافتاده است !

 آری مردم سرزمین من خوب دستگیر یکدیگر هستند.

خوشا بحالت آسمان!

خوشا بحالت دریا !

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:34 |


Top java Codes

http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=34946