تبليغاتX
در باغی رها شده بودم.نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.آیا من خود به این باغ آمده بودم ویا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟...سهراب سپهری -------------------------------------------------------------------------------- mi118.com خداوند در قلب ماست*"*((‌ کتیبه ی آذر ))
خداوند در قلب ماست*"*((‌ کتیبه ی آذر ))
اربعین حسینی

فرا رسیدن اربعین سالارشهیدان ابی عبدالله الحسین (ع)

را به همه عاشقان آن حضرت

 تسلیت عرض می نمایم.


|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:13 |

نوروز مبارک

آب زنید راه را حین که نگار می رسد...

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد...

 


 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:45 |

یا محمد
 

بمب گوگلی دانشجویان جهان اسلام

جمعی از دانشجویان مسلمان دانشگاه های جهان با راه اندازی سایتی تحت عنوان "یا محمد" به سازماندهی اعتراضات گسترده به توهین رسانه های غربی به پیامبر اسلام در عرصه اینترنتی خصوصا در سایت جستجوگر گوگل اقدام کرده اند.

We Condemn Muhammad Cartoons (Caricatures) In Danish Newspaper ( Jyllands Posten , Denmark ).
Go To "Mohammed The Messenger" Website To Join The Protest!

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:4 |

زمان

 

سپس ستاره شناسی گفت:"ای استاد در باره زمان چه نظری داری؟"

او پاسخ داد:

می خواهید زمان بی اندازه و اندازه ناپذیر را اندازه بگیرید. و می خواهید مطابق فصل ها و ساعت های خودتان و حتی روحتان رفتار کنید . حتی می خواهید زمان را رودی سازید و در کنارش بنشینید و گذر آبهای آن را ببینید و صدای ریزش آن را بشنوید.

اگر خود را به زمان محدود نکنی به درستی در می یابی که زندگی محدودیت زمان را نمی داند . و می داند که همین دیروز خاطره امروز است و فردا رویای امروز .

و نیرویی که در تو می خواند و می اندیشد هنوز در همان ثانیه ی اولی است که ستاره ها را در آسمان پراکند.

کیست بین شما که نداند نیروی مهر ورزیدنش بی انتهاست؟

با این وجود کیست که نمی داند این محبت بدون پایان در عمق وجودش در بند است و از فکر مهربانی به فکر دیگر و از عمل محبت آمیزی به کارهای محبت آمیز دیگر انتقال نمی یابد؟

و زمان . آیا زمان هم چون محبت تقسیم ناپذیر و لامکان نیست؟

لیک اگر ناگزیرید که زمان را در اندیشه هایتان به فصل های مختلف تقسیم کنید: پس یگذارید هر فصلی همه  فصل های دیگر را در برگیرد.

و بگذارید اکنون با یادها  گذشته را در آغوش گیرد و آینده را با شوق و مهربانی.

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 9:49 |

بهار بیا!!!
 

سلامی به وسعت بهار وبا نام  آنکه بهار را برایمان به ارمغان می آورد.

در این روزهای پایانی سال با خبر از رفتاری که در سال گذشته داشته ایم به استقبالش میرویم... و فریاد میزنیم:  

 این بقیه الله؟؟؟ خدایا پس کجاست آن ذخیره ی الهی؟؟؟

 

                                            

                               ای  بهار ... بیا !

 

این درسته که در اول سال قول داده بودم که تا پایان راه تو را در رگهایم نگه دارم!

ولی نتونستم ...اگرچه گاهی گرمای تابستان...خزان پاییز  و یخبندان زمستان  احساس زیبای با تو بودن را از من گرفت ولی با آمدنت دوباره این احساس رفته به من باز خواهد گشت...

 

 به امید روزی که او  با بهار بیاید ...

 

با هم بیاین دعا کنیم...خدامونو صدا کنیم

که آسمون بباره...فراوونی بیاره

ازش بخوایم برامون...سنگ تموم بزاره

راههای بسته وا شه...هیچ کی غریب نباشه

صورت و شکل هیچ کس... مردم فریب نباشه

شفا بده مریضو...خط بزنن ستیزو

رو هیچ دیوارو بومی ... نخونه جغد شومی

دعا کنیم رها شن...اونا که توی بندن

از بس نباشه نا اهل... زندونارو ببندن

خودش میدونه داره...هر کسی آرزویی

این باشه آرزومون...نریزه آبرویی

سیاه و سفید یه رنگ بشه...زشتیهامون قشنگ بشه

کویرا آباد بشن...اسیرا آزاد بشن

خودش میدونه داره...هر کسی آرزویی

این باشه آرزومون...نریزه آبرویی

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:42 |

بین خواب و بیداری

               

 

در زادگاهم زنی با دخترش زندگی می کرد. انها عادت داشتند که در خواب راه بروند.

در یک شب تابستانی زیبا و خاموش آن زن و دخترش که بر حسب عادت  در خواب راه می رفتند در باغ  مه گرفته شان به هم رسیدند.

در باغ راه می رفتند که مادر به دختر گفت :"خدا نابودت کند دشمن شرور!تو جوانی ام را تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من بنا کردی!کاش می توانستم ترا بکشم!"

دخترش در جواب گفت:"ای زن خودخواه ای منفور پیر که بین من و آزادی سد شده ای .ای کسی که میخواهی زندگی من برگردان زندگی بی نورت باشد!کاش مرده بودی!"

در این لحظه خروس آواز خواند و آنها که در باغ راه می رفتند از خواب بیدار شدند.

 

مادر با مهربانی گفت:"توئی کبوتر من؟؟"

 

و دختر به شیرینی جواب داد:"بله دخترت هستم ای مادر مهربان من!!"

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:56 |

پنج شنبه ...

پنج شنبه ی آخر سال...

همین که وارد سردر امامزاده میشم... نا خود آگاه چشام میره یه سمت اونها... ازشون شرمم میشه!

جدا بعد از اونها ما چه کردیم؟ پنج شنبه آخر سال فرصتی مناسب برای تجدید میثاق با اوناست!

غنیمت بشمر!

                 

شهدا شرمنده ایم !

اونهایی که برایمان  تداعی گرند :

تو ستاره ی غریبی ... تو شکوه باور من

شب عاشقی است یارا ... بنشین برابر من

تو چه کرده ای که باتو ... شده عشق تار و پودم

تو چه کرده ای که عمریست... پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پی ات دویده ام ...

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من...

چه شکسته ایستادی... چه شکسته تر پریدی...

 به طواف عاشقان حرم خدا رسیدی...

نمی دونم چرا اسم پنج شنبه آخر سال که میاد! حالم اینجوری میشه؟ شاید دلیلش اینه که نامه اعمال

 یکسال مون رو میبرند محضر امام زمان...


تنها حرفی که میشه بهش زد همینه :

ای دل شیدای ما مست تمنای تو...

که شود آخر عیان طلعت زیبای تو؟؟؟

 

 

  

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:16 |

نوای سبز 3

رحيم موذن زاده

 

          

                          

   

                            

چهره اش را كه نگاه مي كني و آن اندام تكيده و نحيف را ،باورت نمي  شود كه پيرمرد خالق آن اذان سحر آميز باشد. گرچه ديگر آن صدا را ندارد، اما راز مانايي اذان هنوز با اوست، در چشم هايش. نگاه كنيد، خورشيد دارد غروب مي كند.

                                             ادامه متن ...
برای دانلود اذان های مرحوم « موذن زاده اردبیلی » بر روی لینکهای زیر کلیک کنید :

اذان شماره ۱                            اذان شماره ۲                            اذان شماره ۳     

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:39 |

مرگ هستی است نه نیستی!!!

             

اگر به راستی می خواهید روح مرگ را بنگرید درهای قلبتان را بر روز زندگی بگشایید.

زیرا مرگ و زندگی یکی هستند همانطور که نهر و دریا یکی هستند.

در ژرفای آرزوها و امیالتان به شناخت خاموشتان تا آن سوی زندگی اتکا کنید .

همانطور که دانه زیر برف خواب بهار را می بیند دل های شما هم رویای بهار را می بیند.

پس به رویاهایتان اعتماد کنید زیرا در های ابدیت در آن پنهان است.

آیا مردن انسان چیزی به جز برهنه شدن در باد و ذوب شدن در حرارت خورشید است؟

آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد؟؟؟

 نیت کرده و تفعلی به حافظ می زنیم:

"دردم از یارست و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یار باد آنکه به قصد خون ما

عهد را بشکست و درمان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد بدستان نیز هم

چون سرآمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروع روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشقست

واصف ملک سلیمان نیز هم"

 

راستی یادت باشه که این راه رو هممون یه روز خواهیم رفت!!!


گزارشی از سفر به سوی عشق

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:10 |

قلب خدا

                                

                                          

اگر مهر می ورزید نگویید :

                                     (( خدا در قلب من است ))

 بلکه با آزادی بگویید :

                                     ((من در قلب خدا هستم))

و گمان نبرید که می توانید به تمام راههای محبت تسلط پیدا کنید.

 چون این محبت است که اگر تو را برای نعمت خود شایسته بداند بر راههای تو تسلط خواهد یافت .

محبت چیزی نمی خواهد جز آن که خود را کامل کند .

اما اگر مهر می ورزید و ناچارید که تمنایی داشته باشید پس این خواهش ها را داشته باشید :

که ذوب شوید و رودی شوید که نغمه اش را برای شب می خواند .

آشنا شدن با دردی که در مهر بیکران است.

مجروح شدن از درک حقیقی محبت از مهری که در قلب دارید و خون دادن با رضایت و شادی.

بیدار شدن در سپیده دم با قلبی پرگشوده و به جای آوردن شکر و درخواست روز مهر آمیز دیگر.

آسودن در نیم روز و از شوق محبت در دل نجوا کردن .

و شکر گزار بازگشتن به منزل هنگام غروب .

و خوابیدن  و دعا کردن برای آن که معشوق از قلبت گذر کند با نغمه سپاس و شکر نقش بسته بر لبت .

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:13 |

خرابه نشین

نفسم مونده تو سینه...چشم من به راه یاره…

مثل ابر بارون می بارم…جونمو نگه می دارم..

تا بیاد بابا حسینم … سرمو رو پاش بزارم…

افتاده لرزه به دستم …رو هم این چشامو بستم..

تا حسین بیاد بگیره… بوسه از سر شکستم…

دل پر خون …

چشم گریون…

دل من بی سر و سامون

دخترت خوشی ندیده…

از شب شام غریبون…

شبه تاره…

تو بهشت  با حال مضطر…

همه آل پیامبر …

به راه چشم رقیه …

کنار علی اصغر…

نفسا مونده تو سینه…

شرط انتظار همینه!!!

 

 

شهادت بنت الحسین رقیه(س) تسلیت باد

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 18:49 |

نوای سبز 2
بنیامین ...

نمیشه رو کاراش عیب گذاشت...

طرفدارهم زیاد پیدا کرده خوب در باره ائمه می خونه درست!

ولی به نظر من نمیشه چشم بسته مهر تایید به هر موسیقی  بزنیم...

آخه رسالت سنگینی رو به دوش گرفته و شاید کافی و وافی از عهده اش بر نیاد!

حال باهم گوش میدیم ...

یه پهلوون

بوی محرم

بی تو میمیرم

لالایی

کربلا

شب غربت

آقام آقام

دو تا چشما

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:58 |

مرگ بر دانمارک!

و این است سزای کشوری که با آیین ما دست به گریبان شود...

سفارت دانمارک_ تهران

اشغال سفارت دانمارک ـ (سایت مهر نیوز)

می دونم دلت خونه و دل بی تابت به این راحتیا آروم نمیشه... می دونم ...

ولی یادت نره ! هرچی باشه اون رحمه للعالمینه....

 این فصل را با من بخوان باقی فسانه است...

  این   فصل  را بسیار خواندم عاشقانه است

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:41 |

آری آسمان هم در عزای حسین خون گریست...

يك سند تاريخى انگليسى به صراحت گوياى آن است كه در سال 61 هجرى آسمان بريتانيا خون گريست!

روايات شيعه وديگر فرق اسلامى بر اين نكته همداستان است كه شهادت امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى صرفاً يك حادثه معمولى در تاريخ اسلام يا تاريخ بشرى نبود، بلكه مطابق روايات اسلامى اين حادثه دردناك به عالم تكوين پيوند خورده است وزمين وآسمان وحور وساكنان بهشت بر اين حادثه اندوهگين شدند وپيامبران از حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام تا پيامبر خاتم صلى الله عليه وآله همگى در اين واقعه به اظهار همدردى پرداختند وسالها پيش از وقوع اين حادثه جانسوز هرگاه نزد آنان از امام حسين عليه السلام ياد شده، يا از سرزمين كربلا گذشته اند، براى آن حضرت اشك ريخته اند.



در زير به برخى از شواهد اين مطلب اشاره مى كنيم:
• امام صادق عليه السلام خطاب به جد بزرگوارشان امام حسين عليه السلام عرضه مى دارند: «وضمّنَ [الله] الارضَ ومن عليها دمَكَ وثارَك؛ وخداى متعال مسئوليت خون وخون خواهى تو را بر دوش زمين وزمينيان نهاده است.
• حضرت ابراهيم ـ عليه وعلى نبينا وآله صلوات الله ـ هنگامى كه از سرزمين كربلا مى گذشت، از اسب به زمين افتاد وخون سرش براى همراهى با خون سيدالشهدا عليه السلام جارى شد.
• حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف خطاب به جد بزرگوارشان عرضه مى دارند: ولطمت عليك الحور العين؛ در مصيبت تو حوران بهشتى لطمه به [صورت وسينه] مى زدند.
• در حديث شريف آمده است: نخستين كسى كه در مدينه براى شهادت امام حسين عليه السلام صدا به گريه وزارى بلند كرد «ام سلمه» همسر پيامبر صلى الله عليه وآله بود. آن حضرت شيشه اى محتوى مقدارى خاك به او دادند وفرمودند: جبرئيل به من خبر داد وگفت: هرگاه از اين خاك خون جوشيد بدان كه حسين كشته شده است. ام سلمه اين خاك را نگاه داشت وپيش از شهادت امام حسين عليه السلام هر ساعت بدان مى نگريست. هنگامى كه ديد از آن خاك خون جوشيد، فرياد زد: واحسيناه، وا ابن رسول الله! تمام زنان با شنيدن صداى او به گريه وزارى پرداختند ومدينه از بانگ گريه وناله پر شد.
• در برخى از احاديث تصريح شده است در روز عاشورا آسمان خون گريست. براى مثال حضرت زينب در روز عاشورا به مردم فرمودند: أو عَجِبتم أن مَطَرت السماءُ دماً؛ آيا از اين كه آسمان خون گريسته است شگفت زده شده ايد؟

• در كتب عامه آمده است: لما قتل الحسين اسودّت السماء وظهرت الكواكب نهاراً حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر؛ راوى مى گويد: هنگامى كه [امام] حسين [عليه السلام] به شهادت رسيد آسمان تيره وتار شد وستاره ها در روز مشاهده شدند ومن ستاره جوزا را هنگام عصر مشاهده كردم. هم چنين در آن روز خاك سرخ از آسمان بر زمين پاشيده شد.
• مورخان آورده اند كه در اين روز در بيت المقدس هر سنگ را كه پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند وپديده خورشيد گرفتگى تا سه روز ادامه يافت.
روايت زير مؤيد اين معناست:
زيدبن عمر كندى به نقل از ام حيان گفت: وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، تا سه روز خورشيد گرفته بود وهر كس روغن به چهره اش مى ماليد چهره اش به جاى آن كه خنك شود مى سوخت وهر سنگ را كه در بيت المقدس پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند.
سند انگليسي
اين سند تاريخى نيز اين حقيقت را تأييد مى كند. در صفحه 38 كتاب وقايع دوران انگلو ساكسون (THE ANGLO – SAXON CHRONICLE) ترجمه و ويرايش ميشل اسوانتون (SWANTON MICHAEL) ـ كه در 1996 ميلادى در انگلستان به چاپ رسيده و در سال 1998 ميلادى از سوى دانشگاه Exeter در ايالت نيويورك تجديد چاپ شده است ـ چنين آمده است:

685. Here in Britain there was Bloody rain, and milk and butter were turned to blood

معناى عبارت فوق چنين است:
در سال 685 ميلادى اين جا در بريتانيا آسمان خون باريد وهر جا شير يا كره خوراكى بود تبديل به خون شد يا رنگ آن سرخ گرديد.
اگر زمان ياد شده (يعنى سال 685 ميلادى) را به سال هجرى تبديل كنيم، اين زمان با سال 61 هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ يعنى همان سالى كه سيد وسالار شهيدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسيدند.
الا لعنة الله على أمة قتلت ابن بنت نبيها

به نقل از سایت http://www.mouood.com

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:47 |

دعای مستجاب

روزی سگی دانا بر گروهی گربه می گذشت . وقتی به آنها نزدیک شد دید که به او اعتنایی ندارند و به خود مشغولند . ایستاد و آنها را  نگاه کرد.یکی از گربه ها از جا برخاست و نگاهی به دوستانش کرد و به آنها گفت:"دعا کنید برادران مومن. من براستی می گویم که اگر دعا کنید و باز هم با حرارت و اشتیاق دعا و تضرع کنید فورا باران موش بر شما خواهد بارید."

سگ دانا چون حرف اورا شنید در دلش خندید و از آنها روی برگرداند و با خود گفت :"چقدر این گربه ها ابله اند و چقدر چشم ادراکشان کور است ! آیا در کتاب ها ننوشته اند و آیا من و پدرانم نمی دانیم که آنچه با دعا و تضرع می بارد موش نیست. بلکه استخوان است!!!"

"بر گرفته از کتاب دیوانه"

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:39 |

نوای سبز 1

 

 

 

 

آهای خواننده های این مملکت!!

در دورانی که انگشت تهمت و افترا و اهانت به دین مقدس ما نشانه رفته هنر جایگاه بسیار مهمی در حفظ ارزشهای اصیل ما دارد که آن را باید از کسی مثل سامی یوسف مصری یاد گرفت!

مایی که ادعای شیعه بودنمون میشه و خودمونو بزرگترین پایگاه تبلیغ اسلام هم می دونیم باید از امثال اینها یاد بگیریم...

خیلی خوبه که 10 نفر تو یه کنسرت با شنیدن یه آهنگ یه خواننده مسلمان به اسلام مشرف بشن!!!

برید یاد بگیرید!!!

سامی يوسف جوانی است مبتکر و مبدع و خوش ذوق، با سیمایی دلنشین و صدایی میانه که نه بم است و نه زیر

در جولای 1980  در یک خانواده ی آذری الاصل به دنیا آمد و در لندن رشد کرد.
پدرش موسیقیدان و شاعر بود و سامی از همان کودکی علاقه خاصی به آهنگ‌سازی و خوانندگی نشان داد و نواختن سازهای مختلفی را فرا گرفت تا اینکه در 18 سالگی وارد مدرسه موسیقی لندن (Royal Academi of Music) شد و زیر نظر اساتید برجسته تحصیلات آکادمیک خود را ادامه داد
اصلیت و آشنایی اش با قالب های شرقی و موسیقی مقامی و همینطور موسیقی کلاسیک غرب و همچنین مضمون شعرهایش که بیشتر در مورد پیامبر اسلام و معرفی اسلام است، باعث شد که خیلی سریع پیشرفت کند
اولین کنسرتش را در مصر گذاشت و استقبال به حدی بود که جمعیت بسیاری پشت دربهای سالن ماندند
اولین آلبومش جزو پرفروش‌ترین‌های خاورمیانه و اروپا شد و دومین آلبومش را در سال 2005 به بازار داد که با استقبال وحشتناکی روبرو شد!

از لینک های زیر می تونید آهنگ های سامی یوسف رو دانلود کنید

 برای دانلود کافیه که روی لینک ها راست کلیک کنید و Save Target As  رو بزنید.

آلبوم اول : المعلم

01 - Al-Mu'allim
02 - Who is the Loved One?
03 - The Cave of Hira
04 - Allahu
05 - The Creator
06 - Meditation
07 - Ya Mustafa
08 - Supplication*

آلبوم دوم : امت ِ من

01 - My Ummah Intro
02 - My Ummah
03 - Hasbi Rabbi
04 - Ya Rasulallah
05 - Try Not to Cry
06 - Muhammad (PBUH)
07 - Make A Prayer
08 - Eid Song
09 - Free
10 - Munajat (Arabic)
11 - Mother (Arabic)
12 - Muhammad (PBUH) Part II
13 - We Will Never Submit

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 15:43 |

سامرا غریبه

و چه ناجوانمردانه حرم امامان معصوممان را در سامرا ویران کردند...

آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:32 |

پیامبر من تنها نیست!!!

و پیامبر من پیامبر مهر است

پیامبر من تنها نیست.

 پیامبر من در کوچه ها سنگسار میشد. ولی در راهش استوار بود.

پیامبر من تنها نیست.

بعضی ها می گویند در برابر اهانت به مقدس ترین وجهه ی دینمان سکو ت اختیار کنیم . در حالی که نمی دانند سکوت ما اگرچه ممکن است بقای صلح را به ارمغان آورد ولی نمی دانند که چه ها را با خود خواهد برد که همان هویت دینی ماست.

 

این  داستان را با هم  می خوانیم :

گوسفندی با بره اش در سبزه زاری می چرید و بالای سرشان کرکسی بود که با چشمانی گرسنه به بره نگاه می کرد و می خواست اورا بدرد.هنگامی که می خواست فرود آید و شکارش را برباید ... کرکس دیگری پیدا شد و بر فراز گوسفند و بره اش پر باز کرده در حالی که از ته دل از کرکس اول نفرت داشت.آندو در هوا بهم خورده و با هم جنگیدند . گوسفند سرش را بلند کرد و آنها را نگاه کرد و به بره اش گفت : "فرزندم نگاه کن چقدر جنگ این دو پرنده بزرگ عجیب است ! آیا برای آنان جنگیدن ننگ نیست؟ و حال آنکه این آسمان به اندازه کافی برای زندگی مسالمت آمیز آنها وسیع است. و اما بره کوچولوی من پس در قلبت برای خدا دعا کن تا صلح و دوستی را به سوی برادران بالدارت بفرستد." و بره از صمیم دل دعا کرد.(جبران خلیل جبران)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 15:20 |


Top java Codes

http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=34946