تبليغاتX
در باغی رها شده بودم.نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.آیا من خود به این باغ آمده بودم ویا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟...سهراب سپهری -------------------------------------------------------------------------------- mi118.com خداوند در قلب ماست*"*((‌ کتیبه ی آذر ))
خداوند در قلب ماست*"*((‌ کتیبه ی آذر ))
اطلبوالعلم من المهد الی اللحد

سلام

خیلی ببخشید به دلیل حجم عظیم دروس دوره کارشناسی قادر به ادامه فعالیت در این بخش نیستم امیدوارم یه روز باز هم بیام و یه حرفهایی بزنم که هیچ جا جز دلتان جای نگیرد....

انشاالله

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:19 |

عيد بزرگ مبعث مبارك باد
محمد (ص) پيامبر بزرگ ما بود

همانا او فرشته نبود ...

ولي از فرشتگان برتر بود

او بر ساير انبياء برتري داشت

همانا او  اسلام را برايمان به ارمغان آورد

در حالیکه همه به خواب فرو مي رفتند او به مناجات می پرداخت

زمانیکه دیگران مشغول خوردن بودند او روزه می گرفت 

هنگامیکه آنها در حال خندیدن بودند او می گریست

او تا واپسین لحظه زندگیش  , تا آخرین نفس

نها آرزویش برای ما بود

از بین ما آن کسی رستگار می شود

که ای محمد در کنار تو به آرامش برسد

به درستی که تو معلم ما هستی ....

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:22 |

نوزاد فلسطيني !!!
يك نوزاد فلسطيني به همراه اسم نوشته شده عموي شهيد خود بر روي گونه اش به دنيا آمد

 

 اين نوزاد فلسطيني در پديده اي عجيب، پس از آن كه زمان تولدش يك ماه به تأخير افتاد و در شب قدر به دنيا آمد، نام «علا»، عموي شهيدش را با خط زيباي عربي و كاملاً واضح روي گونه اش دارد. روزنامه «الشرق الاوسط» با اعلام اين خبر افزود، مادر بزرگ اين نوزاد گفته است، او پيش از تولد نوه اش، اصرار داشته كه حاضر نيست، نوه اش همنام پسر شهيدش باشد، اما پس از تولد با ديدن اسم پسر خود كه با رنگ قهوه اي و زيبا بر روي گونه نوزاد نقش بسته بود، شوكه شده است. «الشرق الاوسط» نوشت، مردم فلسطين از سراسر اين كشور براي ديدن اين كودك - كه برخي از او به نام معجزه الهي ياد مي كنند - به بيت اللحم مي آيند.

به نقل از تبيان

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:0 |

شب آرزوها

لیله الرغائب .... شب آرزوها رسید

راستی بزرگترین آرزوی شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 18:26 |

با وفا ترین مرد کیست؟ (برای مجرد ها)
 

با وفا ترين مرد

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:12 |

allah is my lord
 

بیاییم و عبودیت را از زنبور عسل یاد بگیریم ...

 شاید رحمت خداوند متعال شامل حالمان شود

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:4 |

دكتر محمدحسين طباطبايي در 16سالگي

                      

علم الهدی :"((نگاه يك جوان به قرآن بايد مانند نگاه او به عطر باشد، چطور وقتي از خانه خارج مي‌شود خود را معطر مي‌كند، همانطور براي معطر كردن روح خود بايد با قرآن مأنوس باشد .  بايد قرآن در سينه‌اش باشد تا كم كم در گفتار و رفتارش تأثير بگذارد.

 

از او با عنوان «معجزه قرن» ياد مي‌كردند.  مردمي كه از ديدن برنامه‌هاي او به حقيقت اعجاز قرآن را مي‌ديدند و سبد سبد ذوق ايراني بودن و شيعه بودن در دل و جان مي‌ريختند. آن چشم‌هاي درشت و صورت گرد و نوراني شده بود خواب و خوراك مردم و نقل محافلشان. آن رقابت‌هاي گرم با بزرگترين اساتيد قرآني در جهان را مگر مي‌شد به راحتي فراموش كرد... وقتي با آن شيوه جديد پاسخ سؤالات جماعت قرآن ديده و نديده را مي‌داد و ايراني شيعه را در ياد و خاطره تمام جهان زنده مي‌كرد شك نداشتيم كه :

    ماندگارترين چهره مسلمان در جهان همين «علم الهدي» 5 ساله خواهد بود

                  ادامه مطلب را حتما بخوانید ...       

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:17 |

روز میلاد من...

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز 27 آذر...

روز تولد

به ساعتم خیره شده بودم

تیک تاک ..

تیک تاک ...

با نجوای هماهنگ خود به من گفت:

"نگاه کن !

اینها عدد سالهای عمر توست:

بیا و با من شمارش کن!

1

2

3

4

5

6

و باز شمردیم ... تا انتها ...

7

8

9

10

11

12

...

عمر من 12 شمارش است ... حال تو بگو عمر تو چقدر است!؟

 

گفتم: نمی دانم.

 

با هرشماره یک سال می گذرد ...و هر شماره 1 ثانیه می گذرد!

 

هرشمارش  بیانگر 31536000   ثانیه است...

 

گفت :

 اینها که گفتی شماره است... این ها عدد است... اعداد  بیانگر سالهای عمر تواند... درست!

 

 حال به من بگو  استادانت  چند عدد را به تو یاد داده اند؟؟

 

گفتم  : بسیار . آنقدر که   که اگر تا آخر  عمر هم بشمارم ... پایان نمی پذیرد.!

 

گفت:منظورت این است که اعداد از تو بیشتر عمر می کنند؟

 

گفتم : آری.

 

گفت : آیا اعداد در برابر نابودی و عدم تو ایستادگی و مقاومت می نمایند؟

 

گفتم : نه ! منظورت چیست؟

 

گفت:پس  تصمیم بگیر از ثانیه های  بعدی به  بعضی اعداد فکر نکنی و به بعضی از آنها بیشتر بیاندیشی!

 

هیچ وقت به  اعداد  اولاد و املاک و ثروت و داراییت  فکر نکن..

 

بلکه  به عدد  ثواب  خیر و نیکی به مردم  فکر کن...

 

و همواره به زیادی رقم اعداد گناه و معصیت هایت فکر کن..

 

آتوقت خواهی فهمید که تو بیشتر از اعداد عمر خواهی کرد...


 خدایا به من یاد بده که درست بشمارم  جلال و جبروت  تو را

 

و درست بشناسم  صفات ثبوتیه  تو را

 

و درست تر بشمارم نعمتهای تو را

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 0:0 |

عطر سیب سرخ
بوی سيب سرخ
يكی از دوستان شيخ رجبعلی خیاط  نقل می‌كند كه: همراه ايشان به كاشان رفتيم.

 عادت شيخ اين بود كه هر جا وارد می‌شد به زيارت اهل قبور می‌رفت. هنگامی كه وارد قبرستان كاشان شديم، شيخ گفت:

« السلام عليك يا أبا عبدالله (عليه السلام) »

چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:

« بويی به مشامتان نمی‌رسد؟ »
گفتيم: نه! چه بويی؟
فرمود:
« بوی سيب سرخ استشمام نمی‌كنيد؟ »
گفتيم: نه!
قدری جلوتر آمديم به مسؤول قبرستان رسيديم، جناب شيخ از او پرسيد:
« امروز كسی را اينجا دفن كرده‌اند؟ »


او پاسخ داد: پيش پای شما فردی را دفن كرده‌اند و ما را سر قبر تازه‌ای برد. در آن جا همه ما بوی سيب سرخ را استشمام كرديم. پرسيدم اين چه بويی است؟

              
   

شيخ فرمود:

« وقتی كه اين بنده خدا را در اين جا دفن كردند، وجود مقدس سيد الشهدا(ع) تشريف آوردند اين جا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد))

دوستان عزیز حالا با دل قشنگتون به کربلا نگاه کنین و تو دل عاشقتون بگید : یا حسین .

بوی سیب رو حتما حس میکنی!

اینطور نیست؟

به نقل از

سایت صالحین

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:22 |

چهره ملکوتی

در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده چهره و آرامش عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانا يك سوال بود. روزي دختري جوان كه صورتي معمولي داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شيوانا پرسيد:" استاد! همه ما به يك اندازه از درس هاي شما بهره مي بريم.شما براي همه ما يك درس واحد مي گوئيد. پس چگونه است كه چهره بعضي از ما شفافيت معمولي دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد!"

                        

 شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمودار مي گردد. "

دوستان ! باور به کائنات و ملکوت این جهان نه فقط در ظاهرمان؟ چقدر در باطنمان رسوخ کرده؟

 آیا کافیست؟...

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:43 |

یا ثامن الحجج

(( میلاد ثامن الحجج امام رضا (ع)  بر همه شیعیان مبارک))

                                                         

یه نابینایی بود با سه چهار نفر.. همه از مشهد برمیگشتن... چند منزلی گذشتند... دوستان این نابینا صدای کاغذ در آوردن... 

 آقای نابینا گفت: " چه خبره؟...- گفتن: تو یه شب خواب بودی ما رفتیم حرم.. . آقا یکی یه کاغذ بهمون داد.. امان نامه جهنمه!...

نابینا : پس چرا واسه من نگرفتین....نیمه شب بلند شد و گفت از کدوم طرف اومدین؟ - از آن سمت! نابینا:" منم رفتم امان نامه بگیرم!...... شوخی کردیم ...نروووووووو! ...راه افتادو رفت..دم دمای صبح دیدن داره میاد..یه برگه هم دستشه////

صدا می زنه:" منم گرفتم "..

نگاه کردن دیدنتو کاغذ  نوشته: امان من النار... زیرش هم امضا کرده : علی بن موسی الرضا....   یا امام رضا (ع)

 


                                      امام رضا الهی من فدات شم....کاشکی می شد قربونیه چتات شم...

                               خودت که جای خود داری الهی... فدای تک تک کبوترات شم..

                             ...کفشداریات هم واسه من بهشته.....فدای خاک پای زوارات شم...

                              امام رضا کی گفته تو غریبی؟....فدای صحن خالیه بابات شم...


|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:41 |

شناخت

        

 از بزرگی نقل شده است:"هرگاه عالمی از دنیا برود حفره ای در دین بوجود می آید که تا عالم دیگری به مقام و مرتبه او نرسد این حفره پر نمی شود"

قدر خیلی از اینگونه افراد رو نمی دونیم... خیلی افراد که روزها وساعتها آنها را دیده ایم...

سالها هر روز صبح در کوچه و بازار از کنا رمان گذشته اند ولی اونها رو نشناختیم ...

چه بسا تک تک اونا آدمای بزرگی باشن و ما بخاطر غفلت و مشغولیات زندگیمون حتی فرصت نکردیم اسمشون رو بپرسیم ...  و به یه سلام بسنده کردیم...

خدایا به ما توفیق بده که بندگان خوبت را خوبتر بشناسیم...اونوقت تو را هم خواهیم شناخت..

انشاءالله !!!

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:30 |

اعتماد
هیچ وقت حتی به چشمات هم اعتماد نکن ... و وقتی که از روی ناچار یا احساس اعتماد کردی! یا از روی دل اطمینان حاصل نمودی... اونوقت بهتره دیگه چشمات رو برای همیشه ببندی و با دل صافت همه چیز رو زیبا و دلپذیر ببینی!!!
|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:7 |

باور کنم...

 

 

باید باور کنم که خدا در همه حال برای آنان که دوستش دارند و در راستای هدفش فراخوانده شده اند به بهترین وجه نظر می کند.

می دانم زندگی  شیوه ای خاص برای در هم شکستنم دارد اما خداوند شیوه ای دارد که قادر است وضعیتم را چنان دگرگون کند که بر فراز سیاهی و نا امیدی اوج گیرم

خدایا به قلب بیقرارم آرامش ببخش . توفان درونم را فرونشان ...

 خوب می دانم که دنیا قادر نیست به من آرامش دهد .

 مارا یاری کن تا حقیقت وعده تو را تجربه کنیم تا دیگر هیچ چیز نتواند آرامش و صلحی را که ارزانی داشتی از ما باز ستاند.

آنها که با اشکشان بذر افشانی می کنند با آواز سرور برداشت خواهند کرد...

پس درزلال اشک چشمانتان او را جستجو کنید شاید بیابید مروارید های نقره فام دریای معرفت او را!

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:51 |

نوای سبز"2"

  یوسف اسلام

 

 

صحنه وحشتناكي بود...
استيون جورجيوي 18 ساله در حال شنا در درياست. ناگهان جريان ابي شديدي او را در بر مي گيرد. ‌احساس ضعف عجيبي به او دست مي دهد، تعادلش را از دست مي دهد و مرگ را در چند قدمي خود مي بيند. كسي در آن نزديكي نيست تا به او كمك كند... فريادهايش بي نتيجه مي ماند...
درست در لحظه اي كه خود را غرق شده مي بيند بلند فرياد مي زند:

 خدايا... اگر مرا نجات دهي كاري برايت انجام خواهم داد!
"كت استيونز" آن روزها در اوج جواني به عنوان پادشاه موسيقي راك اند رول در بريطانيا شناخته مي شد. خداوند فرياد كمك او را استجابت كرد و او را نجات داد و او هم به عهدي كه با خداوند در ميان گذاشته بود عمل كرد.

سفر در جستجوي يقين
استيون جورجيو در 21 ژولاي 1947 در لندن در خانه اي مسيحي متعدد المذاهب به دنيا آمد. پدرش يوناني ارتدوكس بود اما مادرش سوئدي و كاتوليك؛ در حالي كه در انگلستان و طبق تعليمات كليساي پروتستان و در جامعه اي پروتستان زندگي مي كردند. مادرش او را به مدرسه اي مذهبي فرستاد تا استيونز ياد بگيرد "انسان اگر كارش را با دقت انجام دهد ممكن است به خدايي دست يابد" و او را تشويق كرد تا خوانندگي را فراگيرد. اين روحيه باعث شد تا قبل از سن بيست سالگي 8 كاست موسيقي منتشر كند و يكي از ترانه هايش در ليست ده ترانه برتر آن روز بريطانيا قرار بگيرد. پس از آن نامش را به "كت استيونز" تغيير داد و اين نامي بود كه با آن به شهرت رسيد و باعث شد در آسمان اروپا بدرخشد آن هم قبل از اينكه به 22 سالگي برسد!
اما پس از بيست و دو سالگي دچار بيماري سل شد كه باعث گرديد يك سال در بيمارستان و به دور از هياهو به مطالعه كتب فلسفه و تصوف شرقي بپردازد. در اين حين آرزو كرد كاش مي توانست راه رسيدن به يقين روحي را بيابد؛ او مي دانست علي رغم موفقيت هاي بزرگي كه بدانها دست يافته بود باز زندگي اش داراي بخش مجهول ناتمامي است. تصميم گرفت دوباره به موسيقي بازگردد اما اينبار با مفاهيم جديدي كه در اثناي بيماري به آنها دست يافته بود.

                           
اسلام
پس از نجات از غرق و يك سال بيماري سل و آن سفر فكري، برادرش از سفر بيت المقدس بازگشت و براي استيونز يك نسخه ترجمه شده از قرآن را هديه آورد. او در خاطراتش آن لحظه را اينگونه بيان مي كند:
"قرآن را باز كردم... ديدم با بسم الله شروع شده. جلد آن را نگاه كردم اما نام مولف بر آن نوشته نشده بود. سعي كردم كوچكترين اشتباه در آن بيابم اما نيافتم بلكه برعكس در كمال يكپارچگي و انسجام... و با اسلام آشنا شدم"
اينبار تصميم گرفت به بيت المقدس سفر كند... با ورود به مسجد الاقصي احساس آرامش كرد. در بازگشت به لندن با يك دختر مسلمان ديدار كرد و به او گفت دوست دارد اسلام آوردن خود را اعلام كند. آن دختر او را به مركز فرهنگي اسلامي در لندن راهنمايي كرد. آنجا او شهادتين را بر زبان آورد و اسلام آورد.
يوسف اسلام
بعد از اسلام آوردن يوسف اسلام از موسيقي غربي كناره گرفت و بهتر ديد از موهبتي كه خداوند در اختيار او قرار داده در خدمت دعوت استفاده ببرد و شروع به انتشار سرودهايي نمود كه خود سروده بود او همچنين براي برخوردار نمودن سروده هايش از روح اسلامي از جملات عربي نيز استفاده مي كند. از سال 1993 تا كنون او در مجموع ده آلبوم منتشر نموده ...

  يوسف اسلام به مشهورترين دعوتگر اسلام در غرب تبديل شد.

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:38 |

تو تنها نیستی!

مواظب خودت باش!

روزي مردي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و نزد او گله كرد كه هيچكس او را دوست ندارد و به شدت تنهاست و از اين تنهايي رنج مي برد. شيوانا تبسمي كرد و از او پرسيد: آيا در طول اين يك هفته كسي به تو گفته است مواظب خودت باش!

مرد با تعجب گفت:" آري ! هر وقت نزد مادر پير و بيمارم مي روم موقعي كه تركش مي كنم مي گويد مواظب خودت باش. هر روز صبح دختر باغبان نيز مي گويد مواظب خودتان باشيد. بعضي از دوستانم نيز گهگاه از من مي خواهند كه مواظب سلامتي خودم باشم. خوب اين چه معنايي مي دهد.

    شيوانا با تبسم گفت:" تو تنها نيستي! مادري داري كه براي مواظبت از تو كاري از دستش بر نمي آيد و از تو مي خواهد خودت مواظب خودت باشي! دوستاني داري كه مي بينند تو به خاطر خودخوري و افسردگي در حال سوختن هستي و از تو مي خواهند خودت براي خودت كاري بكني! و از همه مهم تر زني وجود دارد كه علاقه مند است تو را سالم و سلامت ببيند. شايد براي آينده مشترك تو و خودش طرحي دارد. با اين همه دوست و همراه تو تنها نيستي!

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:5 |

رجبیون

امشب اومدم و  نشستم پشت میزم خواستم به خاط فرارسیدن ماه مبارک رجب مطلب بنویسم . قسمتی از دعای این ماه رو نوشته بودم

 

 

 یا ذالجلال و الاکرام

 یا ذالنعماء والجود...

 

 که یه دفعه تصمیم گرفتم از حافظ کمک بگیرم . نیت کردم  و از طرف همه دوستان دیوانش رو یاز کردم و این طور شروع شد که: 

 

 

دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه بر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

برق عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد!

 


خدایا در این ماه مبارک توفیق عبادت خالصانه به ما بده!آمین


|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:5 |

حقیقت

درویشی را گفتند : باما از ذهن سخن بگو و این که چرا نمی تواند حقیقت را ببیند و درکش کند؟

 درویش کاغذ سفید و بزرگی را با میخ به دیوار کوبید و نقطه سیاهی بر آن نقش زد.

 آنگاه از مخاطبانش پرسید : چه می بینید ؟

    گفتند نقطه ای سیاه.

درویش گفت :البته در اینجا نقطه سیاهی هست اما چرا سپیدی دورش را نمی بینید؟!

                        

جدا ما تا کی می خواهیم این قدر سطحی به زندگی بنگریم؟

 وقتش نشده که کمی چشمانمان به باطن امورمان گشوده شود؟

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:40 |

معبود
صدات کردم...جواب ندادی!

دوباره بلندتر صدات کردم...بازم جوابمو ندادی...

با بغضی در گلو خواندمت ... پاسخم ندادی!

گونه ام از اشک تر می شود و پیشانیم شبیه  امواج دریا می شود...

دیگر تابی برای صدا کردنت ندارم...

چشمانم را می بندم و با همه ی وجودم و سراپا  یک فریاد می زنم ...

آه ای معبود من ... تویی پروردگارم که امیدی جز تو ندارم

مرا دریاب!

چ

چشمانم را باز کردم ... حال من در قلب تو هستم .

معبود من ممنونتم...

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:39 |

خوش به حالت آسمان

 

وای آسمان!چه زیبا پرندگانت را در آغوش گرفته ای وبر منقار پرستوهایش غذا می نهی !

 

 

ای دریا که  خوشحال صبح به صبح ماهیانت را از خواب بیدار میکنی آیا تا به حال  یک شب  در ساحل خفته ای؟ آیا هیچ می دانی که ماسه های ساحل چه شبهای طاقت فرسایی را گذرانده اند؟نمی دانی...

چه خوب یاد گرفتیم خیلی چیز ها رو نبینیم. انگاری که اصلا وجود ندارن. اشک مظلوم و آه بی پناه! تبریک!همه در رفاه هستند.هیچ کس گرسنه اش نیست.

دلها همه معطوف به خود اوست. همه در همه حال به یادش هستند.

تبریک

همه پروردگارشان  را ناظر اعمالشان می بینند.

کسی در کوچه باغهای شهرمان زمین نیافتاده است !

 آری مردم سرزمین من خوب دستگیر یکدیگر هستند.

خوشا بحالت آسمان!

خوشا بحالت دریا !

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:34 |

یا فاطمه

 ایام شهادت دخت پیامبر اعظم، فاطمه زهرا(ُس) بر شما تسلیت باد.

مادر ما مادر تموم عالمه

فاطمیه خدا هم غرق ماتمه

مثل مادر مادر مرده ها گریه کنید

مثل سیلی خورده ها گریه کنید

در گیر و دار حیدر ستیزی پشت در آمد بانوی خانه

با بغض و کینه اهل ثقیفه در را شکستند چه وحشیانه

خاکستر و خون در هم تپیده آتش گرفته گیسوی زهرا

محسن شهید و فضه پریشان خون می چکد از پهلوی زهرا

آهای مردم دنیا غم عالم همینه

دست مردو ببندن زنش اینو ببینه

بابام خونه نشینه بعد غم حبیبه

دلم براش میسوزه چقدر بابام غریبه

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 17:25 |

سرزمین متمدن من!!!

                    

 

باید بیاد تا  باهاش درد دل  کنم، باید بدونه که چقدر دلم از دست این دنیا گرفته.

باید بیاد تا به اندازه کل دنیا اشک بریزم و ا ز همه عالم بهش شکایت کنم.

باید بدونه که بعد از شهدا چه کردند! مرهم زخم های جگر پدر و مادر شهدا فقط خودشه.

باید بهت بگم که چطور بعضی ها بی وجود تو به زندگی اشرافی خود ادامه دادند.

انگار که هیچ وقت نه مهدی آمده و نه خواهد آمد

سید مهدی جان دوست دارم بیای تا کمی هم  سید علی باهات  درد دل کند .

 آخر او هم درد بزرگی در سینه دارد.

  با اهل درد شرح غم خود نمی کنم

                                          تقدیر قصه من ناشنیدنی است

راستی آقا جان چشمت روشن!؟!  بعد از شهدا تمدن در سرزمین من غوغا می کند.! دخترانمان پوشش را فدای عریانی و پسرانمان غیرت را فدای شهواتشان کرده اند.

آقا جان

هیچ می دانی خیلی از شهدا یاد می کنیم؟

همه خیابانهایمان را با نامشان مزین کرده ایم.

ولی دلم نمیاد به این خیابانها دعوتت کنم . چون می دونم طاقت دیدنش رو نداری!

سرزمین من متمدن است!!!

آنها رفتند تا ما آزاده زندگی کنیم... لیکن آزادگیمان فدای زندان نفسمان  شد.

آقا جان بیا و جوانهامون رو ببین !  راه گم اند ... راه گم اند.

سعادت را در انحراف و کژی میبینند. 

شنیدم به یکی ازدوستات گفتی که:

"  اگر شیعیان  منو  به اندازه نصف  استکان آب طلب کنند من خواهم آمد   "

 درسته که حتی به این مقدار ناچیز هم ظهورت رو از خدا نخواستم

 ولی  ازت می خواهم  که تو منو  هر روز به اندازه تمام  دنیا دعا کنی .

به تمام  اندازه دنیا .

سرزمین من متمدن است!!!

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:39 |

اشک
سلام...

دلم نیومد بعد از مدت درازی که از این وبلاگ دور بودم ... چیز دیگه ای بگم . منتظرم باش تا بعد:

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

بر ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زادراه حرم وصل نداریم مگر

بگدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گر چه روانست ولی

برسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 21:40 |

ایران
سلامی دوباره ... و آغازی برای فردایی دیگر .

شاید این آخرین نوشته های من قبل از آغاز خدمت سربازی باشه....

ایران همیشه جاوید!!! سرزمین کوه و دریا ... وطنم فقط تویی تو!!!

خاک تو سرمه چشمان من است و من سرباز خواهم بود و تا جان در بدن دارم...

 از خاکت دفاع خواهم کرد...

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:48 |

اربعین حسینی

فرا رسیدن اربعین سالارشهیدان ابی عبدالله الحسین (ع)

را به همه عاشقان آن حضرت

 تسلیت عرض می نمایم.


|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:13 |

نوروز مبارک

آب زنید راه را حین که نگار می رسد...

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد...

 


 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:45 |

یا محمد
 

بمب گوگلی دانشجویان جهان اسلام

جمعی از دانشجویان مسلمان دانشگاه های جهان با راه اندازی سایتی تحت عنوان "یا محمد" به سازماندهی اعتراضات گسترده به توهین رسانه های غربی به پیامبر اسلام در عرصه اینترنتی خصوصا در سایت جستجوگر گوگل اقدام کرده اند.

We Condemn Muhammad Cartoons (Caricatures) In Danish Newspaper ( Jyllands Posten , Denmark ).
Go To "Mohammed The Messenger" Website To Join The Protest!

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:4 |

زمان

 

سپس ستاره شناسی گفت:"ای استاد در باره زمان چه نظری داری؟"

او پاسخ داد:

می خواهید زمان بی اندازه و اندازه ناپذیر را اندازه بگیرید. و می خواهید مطابق فصل ها و ساعت های خودتان و حتی روحتان رفتار کنید . حتی می خواهید زمان را رودی سازید و در کنارش بنشینید و گذر آبهای آن را ببینید و صدای ریزش آن را بشنوید.

اگر خود را به زمان محدود نکنی به درستی در می یابی که زندگی محدودیت زمان را نمی داند . و می داند که همین دیروز خاطره امروز است و فردا رویای امروز .

و نیرویی که در تو می خواند و می اندیشد هنوز در همان ثانیه ی اولی است که ستاره ها را در آسمان پراکند.

کیست بین شما که نداند نیروی مهر ورزیدنش بی انتهاست؟

با این وجود کیست که نمی داند این محبت بدون پایان در عمق وجودش در بند است و از فکر مهربانی به فکر دیگر و از عمل محبت آمیزی به کارهای محبت آمیز دیگر انتقال نمی یابد؟

و زمان . آیا زمان هم چون محبت تقسیم ناپذیر و لامکان نیست؟

لیک اگر ناگزیرید که زمان را در اندیشه هایتان به فصل های مختلف تقسیم کنید: پس یگذارید هر فصلی همه  فصل های دیگر را در برگیرد.

و بگذارید اکنون با یادها  گذشته را در آغوش گیرد و آینده را با شوق و مهربانی.

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 9:49 |

بهار بیا!!!
 

سلامی به وسعت بهار وبا نام  آنکه بهار را برایمان به ارمغان می آورد.

در این روزهای پایانی سال با خبر از رفتاری که در سال گذشته داشته ایم به استقبالش میرویم... و فریاد میزنیم:  

 این بقیه الله؟؟؟ خدایا پس کجاست آن ذخیره ی الهی؟؟؟

 

                                            

                               ای  بهار ... بیا !

 

این درسته که در اول سال قول داده بودم که تا پایان راه تو را در رگهایم نگه دارم!

ولی نتونستم ...اگرچه گاهی گرمای تابستان...خزان پاییز  و یخبندان زمستان  احساس زیبای با تو بودن را از من گرفت ولی با آمدنت دوباره این احساس رفته به من باز خواهد گشت...

 

 به امید روزی که او  با بهار بیاید ...

 

با هم بیاین دعا کنیم...خدامونو صدا کنیم

که آسمون بباره...فراوونی بیاره

ازش بخوایم برامون...سنگ تموم بزاره

راههای بسته وا شه...هیچ کی غریب نباشه

صورت و شکل هیچ کس... مردم فریب نباشه

شفا بده مریضو...خط بزنن ستیزو

رو هیچ دیوارو بومی ... نخونه جغد شومی

دعا کنیم رها شن...اونا که توی بندن

از بس نباشه نا اهل... زندونارو ببندن

خودش میدونه داره...هر کسی آرزویی

این باشه آرزومون...نریزه آبرویی

سیاه و سفید یه رنگ بشه...زشتیهامون قشنگ بشه

کویرا آباد بشن...اسیرا آزاد بشن

خودش میدونه داره...هر کسی آرزویی

این باشه آرزومون...نریزه آبرویی

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:42 |

بین خواب و بیداری

               

 

در زادگاهم زنی با دخترش زندگی می کرد. انها عادت داشتند که در خواب راه بروند.

در یک شب تابستانی زیبا و خاموش آن زن و دخترش که بر حسب عادت  در خواب راه می رفتند در باغ  مه گرفته شان به هم رسیدند.

در باغ راه می رفتند که مادر به دختر گفت :"خدا نابودت کند دشمن شرور!تو جوانی ام را تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من بنا کردی!کاش می توانستم ترا بکشم!"

دخترش در جواب گفت:"ای زن خودخواه ای منفور پیر که بین من و آزادی سد شده ای .ای کسی که میخواهی زندگی من برگردان زندگی بی نورت باشد!کاش مرده بودی!"

در این لحظه خروس آواز خواند و آنها که در باغ راه می رفتند از خواب بیدار شدند.

 

مادر با مهربانی گفت:"توئی کبوتر من؟؟"

 

و دختر به شیرینی جواب داد:"بله دخترت هستم ای مادر مهربان من!!"

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:56 |

پنج شنبه ...

پنج شنبه ی آخر سال...

همین که وارد سردر امامزاده میشم... نا خود آگاه چشام میره یه سمت اونها... ازشون شرمم میشه!

جدا بعد از اونها ما چه کردیم؟ پنج شنبه آخر سال فرصتی مناسب برای تجدید میثاق با اوناست!

غنیمت بشمر!

                 

شهدا شرمنده ایم !

اونهایی که برایمان  تداعی گرند :

تو ستاره ی غریبی ... تو شکوه باور من

شب عاشقی است یارا ... بنشین برابر من

تو چه کرده ای که باتو ... شده عشق تار و پودم

تو چه کرده ای که عمریست... پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پی ات دویده ام ...

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من...

چه شکسته ایستادی... چه شکسته تر پریدی...

 به طواف عاشقان حرم خدا رسیدی...

نمی دونم چرا اسم پنج شنبه آخر سال که میاد! حالم اینجوری میشه؟ شاید دلیلش اینه که نامه اعمال

 یکسال مون رو میبرند محضر امام زمان...


تنها حرفی که میشه بهش زد همینه :

ای دل شیدای ما مست تمنای تو...

که شود آخر عیان طلعت زیبای تو؟؟؟

 

 

  

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:16 |

نوای سبز 3

رحيم موذن زاده

 

          

                          

   

                            

چهره اش را كه نگاه مي كني و آن اندام تكيده و نحيف را ،باورت نمي  شود كه پيرمرد خالق آن اذان سحر آميز باشد. گرچه ديگر آن صدا را ندارد، اما راز مانايي اذان هنوز با اوست، در چشم هايش. نگاه كنيد، خورشيد دارد غروب مي كند.

                                             ادامه متن ...
برای دانلود اذان های مرحوم « موذن زاده اردبیلی » بر روی لینکهای زیر کلیک کنید :

اذان شماره ۱                            اذان شماره ۲                            اذان شماره ۳     

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:39 |

مرگ هستی است نه نیستی!!!

             

اگر به راستی می خواهید روح مرگ را بنگرید درهای قلبتان را بر روز زندگی بگشایید.

زیرا مرگ و زندگی یکی هستند همانطور که نهر و دریا یکی هستند.

در ژرفای آرزوها و امیالتان به شناخت خاموشتان تا آن سوی زندگی اتکا کنید .

همانطور که دانه زیر برف خواب بهار را می بیند دل های شما هم رویای بهار را می بیند.

پس به رویاهایتان اعتماد کنید زیرا در های ابدیت در آن پنهان است.

آیا مردن انسان چیزی به جز برهنه شدن در باد و ذوب شدن در حرارت خورشید است؟

آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد؟؟؟

 نیت کرده و تفعلی به حافظ می زنیم:

"دردم از یارست و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یار باد آنکه به قصد خون ما

عهد را بشکست و درمان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد بدستان نیز هم

چون سرآمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروع روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشقست

واصف ملک سلیمان نیز هم"

 

راستی یادت باشه که این راه رو هممون یه روز خواهیم رفت!!!


گزارشی از سفر به سوی عشق

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:10 |

قلب خدا

                                

                                          

اگر مهر می ورزید نگویید :

                                     (( خدا در قلب من است ))

 بلکه با آزادی بگویید :

                                     ((من در قلب خدا هستم))

و گمان نبرید که می توانید به تمام راههای محبت تسلط پیدا کنید.

 چون این محبت است که اگر تو را برای نعمت خود شایسته بداند بر راههای تو تسلط خواهد یافت .

محبت چیزی نمی خواهد جز آن که خود را کامل کند .

اما اگر مهر می ورزید و ناچارید که تمنایی داشته باشید پس این خواهش ها را داشته باشید :

که ذوب شوید و رودی شوید که نغمه اش را برای شب می خواند .

آشنا شدن با دردی که در مهر بیکران است.

مجروح شدن از درک حقیقی محبت از مهری که در قلب دارید و خون دادن با رضایت و شادی.

بیدار شدن در سپیده دم با قلبی پرگشوده و به جای آوردن شکر و درخواست روز مهر آمیز دیگر.

آسودن در نیم روز و از شوق محبت در دل نجوا کردن .

و شکر گزار بازگشتن به منزل هنگام غروب .

و خوابیدن  و دعا کردن برای آن که معشوق از قلبت گذر کند با نغمه سپاس و شکر نقش بسته بر لبت .

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:13 |

خرابه نشین

نفسم مونده تو سینه...چشم من به راه یاره…

مثل ابر بارون می بارم…جونمو نگه می دارم..

تا بیاد بابا حسینم … سرمو رو پاش بزارم…

افتاده لرزه به دستم …رو هم این چشامو بستم..

تا حسین بیاد بگیره… بوسه از سر شکستم…

دل پر خون …

چشم گریون…

دل من بی سر و سامون

دخترت خوشی ندیده…

از شب شام غریبون…

شبه تاره…

تو بهشت  با حال مضطر…

همه آل پیامبر …

به راه چشم رقیه …

کنار علی اصغر…

نفسا مونده تو سینه…

شرط انتظار همینه!!!

 

 

شهادت بنت الحسین رقیه(س) تسلیت باد

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 18:49 |

نوای سبز 2
بنیامین ...

نمیشه رو کاراش عیب گذاشت...

طرفدارهم زیاد پیدا کرده خوب در باره ائمه می خونه درست!

ولی به نظر من نمیشه چشم بسته مهر تایید به هر موسیقی  بزنیم...

آخه رسالت سنگینی رو به دوش گرفته و شاید کافی و وافی از عهده اش بر نیاد!

حال باهم گوش میدیم ...

یه پهلوون

بوی محرم

بی تو میمیرم

لالایی

کربلا

شب غربت

آقام آقام

دو تا چشما

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:58 |

مرگ بر دانمارک!

و این است سزای کشوری که با آیین ما دست به گریبان شود...

سفارت دانمارک_ تهران

اشغال سفارت دانمارک ـ (سایت مهر نیوز)

می دونم دلت خونه و دل بی تابت به این راحتیا آروم نمیشه... می دونم ...

ولی یادت نره ! هرچی باشه اون رحمه للعالمینه....

 این فصل را با من بخوان باقی فسانه است...

  این   فصل  را بسیار خواندم عاشقانه است

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:41 |

آری آسمان هم در عزای حسین خون گریست...

يك سند تاريخى انگليسى به صراحت گوياى آن است كه در سال 61 هجرى آسمان بريتانيا خون گريست!

روايات شيعه وديگر فرق اسلامى بر اين نكته همداستان است كه شهادت امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى صرفاً يك حادثه معمولى در تاريخ اسلام يا تاريخ بشرى نبود، بلكه مطابق روايات اسلامى اين حادثه دردناك به عالم تكوين پيوند خورده است وزمين وآسمان وحور وساكنان بهشت بر اين حادثه اندوهگين شدند وپيامبران از حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام تا پيامبر خاتم صلى الله عليه وآله همگى در اين واقعه به اظهار همدردى پرداختند وسالها پيش از وقوع اين حادثه جانسوز هرگاه نزد آنان از امام حسين عليه السلام ياد شده، يا از سرزمين كربلا گذشته اند، براى آن حضرت اشك ريخته اند.



در زير به برخى از شواهد اين مطلب اشاره مى كنيم:
• امام صادق عليه السلام خطاب به جد بزرگوارشان امام حسين عليه السلام عرضه مى دارند: «وضمّنَ [الله] الارضَ ومن عليها دمَكَ وثارَك؛ وخداى متعال مسئوليت خون وخون خواهى تو را بر دوش زمين وزمينيان نهاده است.
• حضرت ابراهيم ـ عليه وعلى نبينا وآله صلوات الله ـ هنگامى كه از سرزمين كربلا مى گذشت، از اسب به زمين افتاد وخون سرش براى همراهى با خون سيدالشهدا عليه السلام جارى شد.
• حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف خطاب به جد بزرگوارشان عرضه مى دارند: ولطمت عليك الحور العين؛ در مصيبت تو حوران بهشتى لطمه به [صورت وسينه] مى زدند.
• در حديث شريف آمده است: نخستين كسى كه در مدينه براى شهادت امام حسين عليه السلام صدا به گريه وزارى بلند كرد «ام سلمه» همسر پيامبر صلى الله عليه وآله بود. آن حضرت شيشه اى محتوى مقدارى خاك به او دادند وفرمودند: جبرئيل به من خبر داد وگفت: هرگاه از اين خاك خون جوشيد بدان كه حسين كشته شده است. ام سلمه اين خاك را نگاه داشت وپيش از شهادت امام حسين عليه السلام هر ساعت بدان مى نگريست. هنگامى كه ديد از آن خاك خون جوشيد، فرياد زد: واحسيناه، وا ابن رسول الله! تمام زنان با شنيدن صداى او به گريه وزارى پرداختند ومدينه از بانگ گريه وناله پر شد.
• در برخى از احاديث تصريح شده است در روز عاشورا آسمان خون گريست. براى مثال حضرت زينب در روز عاشورا به مردم فرمودند: أو عَجِبتم أن مَطَرت السماءُ دماً؛ آيا از اين كه آسمان خون گريسته است شگفت زده شده ايد؟

• در كتب عامه آمده است: لما قتل الحسين اسودّت السماء وظهرت الكواكب نهاراً حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر؛ راوى مى گويد: هنگامى كه [امام] حسين [عليه السلام] به شهادت رسيد آسمان تيره وتار شد وستاره ها در روز مشاهده شدند ومن ستاره جوزا را هنگام عصر مشاهده كردم. هم چنين در آن روز خاك سرخ از آسمان بر زمين پاشيده شد.
• مورخان آورده اند كه در اين روز در بيت المقدس هر سنگ را كه پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند وپديده خورشيد گرفتگى تا سه روز ادامه يافت.
روايت زير مؤيد اين معناست:
زيدبن عمر كندى به نقل از ام حيان گفت: وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، تا سه روز خورشيد گرفته بود وهر كس روغن به چهره اش مى ماليد چهره اش به جاى آن كه خنك شود مى سوخت وهر سنگ را كه در بيت المقدس پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند.
سند انگليسي
اين سند تاريخى نيز اين حقيقت را تأييد مى كند. در صفحه 38 كتاب وقايع دوران انگلو ساكسون (THE ANGLO – SAXON CHRONICLE) ترجمه و ويرايش ميشل اسوانتون (SWANTON MICHAEL) ـ كه در 1996 ميلادى در انگلستان به چاپ رسيده و در سال 1998 ميلادى از سوى دانشگاه Exeter در ايالت نيويورك تجديد چاپ شده است ـ چنين آمده است:

685. Here in Britain there was Bloody rain, and milk and butter were turned to blood

معناى عبارت فوق چنين است:
در سال 685 ميلادى اين جا در بريتانيا آسمان خون باريد وهر جا شير يا كره خوراكى بود تبديل به خون شد يا رنگ آن سرخ گرديد.
اگر زمان ياد شده (يعنى سال 685 ميلادى) را به سال هجرى تبديل كنيم، اين زمان با سال 61 هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ يعنى همان سالى كه سيد وسالار شهيدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسيدند.
الا لعنة الله على أمة قتلت ابن بنت نبيها

به نقل از سایت http://www.mouood.com

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:47 |

دعای مستجاب

روزی سگی دانا بر گروهی گربه می گذشت . وقتی به آنها نزدیک شد دید که به او اعتنایی ندارند و به خود مشغولند . ایستاد و آنها را  نگاه کرد.یکی از گربه ها از جا برخاست و نگاهی به دوستانش کرد و به آنها گفت:"دعا کنید برادران مومن. من براستی می گویم که اگر دعا کنید و باز هم با حرارت و اشتیاق دعا و تضرع کنید فورا باران موش بر شما خواهد بارید."

سگ دانا چون حرف اورا شنید در دلش خندید و از آنها روی برگرداند و با خود گفت :"چقدر این گربه ها ابله اند و چقدر چشم ادراکشان کور است ! آیا در کتاب ها ننوشته اند و آیا من و پدرانم نمی دانیم که آنچه با دعا و تضرع می بارد موش نیست. بلکه استخوان است!!!"

"بر گرفته از کتاب دیوانه"

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:39 |

نوای سبز 1

 

 

 

 

آهای خواننده های این مملکت!!

در دورانی که انگشت تهمت و افترا و اهانت به دین مقدس ما نشانه رفته هنر جایگاه بسیار مهمی در حفظ ارزشهای اصیل ما دارد که آن را باید از کسی مثل سامی یوسف مصری یاد گرفت!

مایی که ادعای شیعه بودنمون میشه و خودمونو بزرگترین پایگاه تبلیغ اسلام هم می دونیم باید از امثال اینها یاد بگیریم...

خیلی خوبه که 10 نفر تو یه کنسرت با شنیدن یه آهنگ یه خواننده مسلمان به اسلام مشرف بشن!!!

برید یاد بگیرید!!!

سامی يوسف جوانی است مبتکر و مبدع و خوش ذوق، با سیمایی دلنشین و صدایی میانه که نه بم است و نه زیر

در جولای 1980  در یک خانواده ی آذری الاصل به دنیا آمد و در لندن رشد کرد.
پدرش موسیقیدان و شاعر بود و سامی از همان کودکی علاقه خاصی به آهنگ‌سازی و خوانندگی نشان داد و نواختن سازهای مختلفی را فرا گرفت تا اینکه در 18 سالگی وارد مدرسه موسیقی لندن (Royal Academi of Music) شد و زیر نظر اساتید برجسته تحصیلات آکادمیک خود را ادامه داد
اصلیت و آشنایی اش با قالب های شرقی و موسیقی مقامی و همینطور موسیقی کلاسیک غرب و همچنین مضمون شعرهایش که بیشتر در مورد پیامبر اسلام و معرفی اسلام است، باعث شد که خیلی سریع پیشرفت کند
اولین کنسرتش را در مصر گذاشت و استقبال به حدی بود که جمعیت بسیاری پشت دربهای سالن ماندند
اولین آلبومش جزو پرفروش‌ترین‌های خاورمیانه و اروپا شد و دومین آلبومش را در سال 2005 به بازار داد که با استقبال وحشتناکی روبرو شد!

از لینک های زیر می تونید آهنگ های سامی یوسف رو دانلود کنید

 برای دانلود کافیه که روی لینک ها راست کلیک کنید و Save Target As  رو بزنید.

آلبوم اول : المعلم

01 - Al-Mu'allim
02 - Who is the Loved One?
03 - The Cave of Hira
04 - Allahu
05 - The Creator
06 - Meditation
07 - Ya Mustafa
08 - Supplication*

آلبوم دوم : امت ِ من

01 - My Ummah Intro
02 - My Ummah
03 - Hasbi Rabbi
04 - Ya Rasulallah
05 - Try Not to Cry
06 - Muhammad (PBUH)
07 - Make A Prayer
08 - Eid Song
09 - Free
10 - Munajat (Arabic)
11 - Mother (Arabic)
12 - Muhammad (PBUH) Part II
13 - We Will Never Submit

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 15:43 |

سامرا غریبه

و چه ناجوانمردانه حرم امامان معصوممان را در سامرا ویران کردند...

آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:32 |

پیامبر من تنها نیست!!!

و پیامبر من پیامبر مهر است

پیامبر من تنها نیست.

 پیامبر من در کوچه ها سنگسار میشد. ولی در راهش استوار بود.

پیامبر من تنها نیست.

بعضی ها می گویند در برابر اهانت به مقدس ترین وجهه ی دینمان سکو ت اختیار کنیم . در حالی که نمی دانند سکوت ما اگرچه ممکن است بقای صلح را به ارمغان آورد ولی نمی دانند که چه ها را با خود خواهد برد که همان هویت دینی ماست.

 

این  داستان را با هم  می خوانیم :

گوسفندی با بره اش در سبزه زاری می چرید و بالای سرشان کرکسی بود که با چشمانی گرسنه به بره نگاه می کرد و می خواست اورا بدرد.هنگامی که می خواست فرود آید و شکارش را برباید ... کرکس دیگری پیدا شد و بر فراز گوسفند و بره اش پر باز کرده در حالی که از ته دل از کرکس اول نفرت داشت.آندو در هوا بهم خورده و با هم جنگیدند . گوسفند سرش را بلند کرد و آنها را نگاه کرد و به بره اش گفت : "فرزندم نگاه کن چقدر جنگ این دو پرنده بزرگ عجیب است ! آیا برای آنان جنگیدن ننگ نیست؟ و حال آنکه این آسمان به اندازه کافی برای زندگی مسالمت آمیز آنها وسیع است. و اما بره کوچولوی من پس در قلبت برای خدا دعا کن تا صلح و دوستی را به سوی برادران بالدارت بفرستد." و بره از صمیم دل دعا کرد.(جبران خلیل جبران)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 15:20 |

خواستن
بدان که خواستن از دانستن جدا نیست .

 مهم این است که بدانی چه می خواهی؟؟؟

پائلو کوئلو

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:10 |

اهدای عضو اهدای زندگیست

                     

 

زندگی من چه ارزشی دارد... اگر در زمان حیاتم به داد همنوعم نرسیدم...

 

پس از مرگمم هم کمکی به او نکنم...

 

که زندگی تنها با مهرورزی ارزش پیدا می کند...

 

 پس دستان همنوعانتان را بفشارید ...

 

با ما

http://www.iran-ehda.com

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:46 |

روز میلاد

آه از این روز........ که مرواریدهای اشکم در دریای پر تلاطم روحم گم میشود و من در حسرت این فراق میسوزم... که بهشت را به بها دهند نه بهانه........

 پس خداحافظ بهشت و ای کاش به قدری خوب باشم تا روزی در آغوشت کشم... که فردوس بهای ما بود ما خود به ناچیز فروختیمش..........

ولی این غم از آن من است .

پس اگر تو امروز به دنیا آمده ای تولدت مبارک... که تولد من امروز نیست.... تولد من زمانی است که به دنیا بیایم بواسطه وجود عشقی لایزال و الهی در جانم... نه آنچه عاشقان اخیرا عشق می خوانند...

قصه ما بسر رسید ... دله به خونه اش نرسید.......

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 15:39 |

آتش

 خدایا کاری کن...

 که همیشه قادر به حفظ و نگهداری شعله مقدس امید و پشتکار در قلب مان باشیم.

خدایا کاری کن ...

که  در شب بیداری ها با تو باشم تا اشک هایم را با عشق خود پاک کنی.

خدایا رحم کن...

 بر آنان که می میرند از ترس دوست داشتن و عشق را بر خود حرام می کنند.

با آن چنان عشقی در قلبت زندگی کن...

 که اگر احیانا اشتباها به جهنم رفتی خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

                     

سینه ام از آتش دل در غم جانانه بسوخت…. .آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت……………جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:26 |

کلاغ رو سیاه

 

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه

 

هوایی شده بره پابوس امام رضا

 

اما هی فکر می کنه:اونجا جای کفتراست

 

آخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاست

 

من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم

 

میون اون کبوترا با چه رویی بپرم؟

 

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون

 

یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون!

 

که یهو صدایی گفت:تو نترسو راهی شو

 

به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو!

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:16 |

قسم به آتش و سوزانندگی آن ...

که سوزش دل جای خود و سنگینی  به دوش کشیدنش جای خود دارد.

و آن روز نحس برای دل من روزی بود که

 بواسطه جشن و سرور دیگران برای پا گذاشتن من به این جهان مرا از هستیم جدا کردند...

آن روز از این فراق طاقت فرسا بسیار گریستم ولی دهان مرا با بهانه ای بستند.......

:(گرسنشه!!!! نه  تب داره!!!! نه خوابش میاد....)

من می گقتم نه من فقط دلم واسش تنگ شده ولی هیچ چیز  نمی فهمیدند.....

سالها گذشت و من به این رواق عادت کردم... دیگه گریه ام نمی کنم...

|+| نوشته شده توسط حامد در ساعت 8:22 |


Top java Codes

http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=34946